تــو خواب دیدم محشر کــبری شده محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن ردیف ردیف مقــابلش واستــــــــادن
چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه
میگه چـرا این همــه لج می کنیـد راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد
آیــــــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید
دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــــــاد کنیـد
عقــل دادم بـریـــد تــدبـّــــر کـنیــد نـه اینکه جای عقلو کـــــاه پر کنیـد
مــن بهتون چقد مــــاشالاّ گفتــم نیـــــــافریـده بــاریکــــــلاّ گفتـــم
من که هـواتونو همیشـه داشتـــم حتی یه لحظه گشنه تون نذاشتـم
امــــا شمـا بازی نکـــرده باختیـــد نشستید و خـدای جعلی ساختیـد
هر کـدوم از شما خودش خدا شد از مــــا و آیــه های مـا جـدا شـــد
یه جو زمین و این همه شلوغــی؟ این همه دیــن و مذهب دروغــی؟
حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن خر نبـاشیـن گــاوو نمـی پرستین
از تـوی جـم یکی بـُلن شد ایستاد بُـلن بـُلن هــی صلـــوات فرستـاد
از اون قیافه های پـشـم و پـيـلـي ازاون اعُجوبـه هاي چـرب و چـيـلي
گف چرا هیشکی روسری سرش نیس پس چرا هیشکی پیش همسرش نیس
چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟
خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن
یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت حرف خــدا از گـوش اون تو نـرفـت
چشاش مـی چرخه نمی دونم چشه آهان می خواد یواشکی جــیم بشــه
دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا یواش یواش شـد از جماعت جــــــدا
بــا شکمـی شبیـــه بشکـــــة نفت یهو ســرش رو پایین انـداخت و رفت
قــراولا چـــن تــــــا بهش ایس دادن یــارو وا نستاد تـــا جلوش واستـادن
فوری در آورد واسه شون چک کشید گف ببرید وصــول کنیـد خوش بشیـد
دلــــم بـــــرای حــوریـا لـــــــک زده دیـر بــرســم یکــی دیگــه تـک زده
اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه
قراول حضــرت حــق دمش گــــرم بـا رشـوه ی خیلی کلـون نشد نـرم
گــوشای یــارو رو گرف تو دستـش کشون کشون بردویه جایـی بستش
رشوه ی حاجـی رو ضمیمــه کــردن تـوی جهنـم اونــــــــو بیمــه کـــردن
حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد
خدا بهش گف دیگه بس کـن حاجـی یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
ایـن همـــــــــه آدم رو معــطّل نکـن بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن
یـــه عا لــــمه نامــه داریـم نخــونده تــــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده
نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟
بهشت جـــــای آدمـــــای بـاحالـــــه ولت کنـــــم بری بهشت ؟ محالـــــه
یادتـــــه کـه چقد ریا می کـــــردی بنده هــای مـارو سیـا مـــی کردی
تا یـــه نفر دور و بـرت مـی دیــدی چقد ولا الضّــــا لّینـومـی کشیـدی
این همه که روضه ونوحـه خونـدی یه لقمه نون دست کسی رسونـدی؟
خیال می کردی ما حواسمــون نیس نظم نظام هستی کشکی کشکی س؟
هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن
خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه
کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف
قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــــــاییــه جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن کشون کشون همــه رو پیش آوردن
گفتـم اینـــــارو که قطــــــــار کردن بیچـــــاره ها مگـــه چیکــار کــردن؟
مــــــــــأ موره گف میگم بهت مــن الان مفسد فی الارض کــه میگن همین هان
گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن
بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا
بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن
روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن
اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن
همیشـــه در حــال نظاره بــــودن شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟
خیام اومد یه بطری ام تــو دستش رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش
حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن
بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی
نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو
نـــه مال این نــــه مال اونـو برده فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده
آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن
حضرت اسرافیل از اونــــور اومد رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد
دیــــدم دارن تخت روون میــــارن فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن
مونده بودم کــه این کیـــه خدایــــــــا تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا
فِک می کنید داخل اون تخ کی بــــــــود الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟
اون که تو دنیــــــــا مثل توپ صدا کـرد همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد
همونکه کاراش عالی بــود اون دیگه بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه
خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـــــــا یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا
وقت و تلف نکن تــوماس زود بـــــــرو بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو
از روی پل نری یــــه وخ مـی افتــی مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتــــی
باز حاجــی ساکت نتونس بشینــــه گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟
آخه ادیسون کــه مسلمون نبــــــود ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـــــــــــای منبر نــه شمـر می دونس چیـه نـه خـنجــر
یــه رکعت ام نماز شب نخــونــــــــــده با سیم میماش شب روبه صُب رسونده
حرفــای یارو کــه بـــه اینجــــــا رسید خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد
حضرت حق خــودش رو جابجـــــــا کرد یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد
از اون نگـاهای عـــــاقل انـــــــــــدر سفیـــه شــــو بـاید بیــارم ایـن ور
با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بـــود خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب کلّـــه خــــرایی هستید بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد
شمر اگه بـــــــود آدولف هیتلــرم بود خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بــــود
حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــــــه و ســـوزنش فقط یـــه جـا گیر کنــه
میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـــود اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود
اولاً از کجـــــا میگیــد ایـن حرفــــو ؟ در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفــــــو
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختــــه دلیلشم این چیزایــی کــه ساختـه
درسـتـــه گفتـه ام عبـــادت کنیــد نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟
تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــرده
من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد
تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبـــوده یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبـــــــوده
خــدا بـرای حاجــی آتش افــــروخت دروغ چرا يه کم براش دلم ســـوخت
طفلی تو باورش چه قصرا ســــاخته اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه
یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشــه
اومد رسید و دست گذاش رو دوشم دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشــــم
گف:تو که کلّه ات پرِقورمه سبزیست وقتی نمی فهمی،بپرسی بد نیست
اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست
خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه
خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس صـداش با این گوشـا شنیدنی نیس
شمـــــــا زمینیـــا همــش همینیـــد اونــــورِ میـــزی رو خـــدا مـی بینیـد
همینجوری می خواس بلن شه نم نم گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم
وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم
شاعر خلیل جوادی
بسیاری از انسانها تصویر درستی از زندگی ندارند. آنان برخلاف قانونمندیهای جهان هستی حرکت میکنند و روزها و شبها را با ناکامی طیکرده و در سرای آخرت، به جهنم خدا میروند.چه زیباست که ما در هر لحظه، در وادی خودآگاهی و خودهوشیاری و اشراف و بصیرت لحظهبهلحظه به خود، درست فکر کنیم و درست عمل کنیم و هر روز با خلق زندگی آرام و پرحاصل، از مواهب الهی استفاده کنیم و از لحظههای قشنگ زندگی لذت ببریم و در سرای آخرت به بهشت خدا برویم.حقیقت زندگی، رسیدن به رستگاری است که همانا در مسیر کمال و شناخت و معرفت انسان شکلمیگیرد. معیارهای ارزشی، انسان را به حقیقت زندگی هدایت میکند و آن مقولهای است که نشانمیدهد چهقدر در مسیر سعادت و رستگاری قدم برمیداریم.حقیقت زندگی در وجود خود ما شکلمیگیرد و در دنیای بیرون به واقعیت تبدیل میشود. حقیقت زندگی، اکسیر گرانبهایی است که گمشدهی انسانهای هوشیار میباشد؛ همان انسانهای سعادتمندی که مراقبند تا زندگی را درست زندگی کنند.حقیقت زندگی که ما آن را در مفاهیم الهی و اسلامی، رسالت انسان در عرصهی هستی معنا میکنیم، به کمک رهنمودهای دینی از طریق آیات و روایات، قابل دسترسی و شناخت است. پیامبران الهی و معلمان مصلح، همواره انسانها را به خودآگاهی، هشدار میدهند و اینکه انسانها قدر لحظههای عمر خود را بدانند و زندگی و عمر را که پدیدهای بیبازگشت است، پرحاصل طیکنند.خجستهترین و مبارکترین لحظهی زندگی، زمانی است که به خود قول میدهیم حقیقت زندگی را بشناسیم تا به بیراهه نرویم؛ همان حقیقتی که انسان را به سعادت واقعی میرساند. اما چگونه این حقیقت را بشناسیم؟شناخت حقیقت زندگی، مقولهایست که انسان را به یک استراتژی درست در زندگی میبرد. این استراتژی درواقع، استفاده کردن از مواهب الهی و لذت بردن از لحظهلحظههای زندگی است.درواقع زندگی، عبارت است از نحوهی گذران روزها و شبها. بنابراین آن روزی حقیقت زندگی را درست دریافتهایم که شبهنگام موقعی که به رختخواب میرویم، با قاطعیت و خوشحالی و رضایت بگوییم: «امروز، روز فوقالعادهای بود.» چنین احساسی در انسان، ایجاد آرامش و رضایت میکند و این خود، علامت این است که حقیقت زندگی را خوب دریافتهایم و واقعیت زندگیمان، به حقیقت زندگی نزدیک است. به یاد داشته باشیم که حقیقت زندگی، در ذهن ما شکلمیگیرد و واقعیت زندگی، در دنیای بیرون بهوجود میآید. آنجا که اندیشههای درست ما در دنیای بیرون به عینیت میرسند، احساس رضایت و شادمانی محقق میشود.زندگی، تبدیل رؤیاها به واقعیتهاست؛ یعنی رسیدن از حقیقت به واقعیت. خوشا به سعادت انسانهایی که رؤیاهای زیبایی در سر میپرورانند و آنها را هوشیارانه با عشق و تلاش در فضای زندگی عینیت میبخشند.حقیقت زندگی، خلق یک زندگی موفق در راستای معیارهای ارزشی با دنیایی از معنی و مفهوم و رسیدن به خوشبختی و سعادت است؛ همان زندگی که همواره آرزوی رسیدن به آنرا در سر میپرورانیم باوجود همهی سختیها، موانع و محدودیتها.حقیقت زندگی در چهارچوب قانونهای معنویت، معنا پیدا میکند که میتواند انسان را به آرامش و سعادت برساند و از ما، انسان رهایی بسازد. انسانهای رها و آزاد، فقط قانونهای خلق یک زندگی معنوی و پرحاصل را اجرا میکنند و به نتیجهی آن، کاری ندارند. آنان تلاش میکنند و حاصل را که درواقع رزق خداوند است، به خدای کریم واگذار میکنند.درواقع ما با کشف حقیقت زندگی، به موجودیت در زندگی خود در عالم خاکی، معنی و مفهوم میبخشیم. تمام عمرمان را صرف جستوجو برای یافتن میکنیم تا خوشحال شویم و احساس خوشبختی کنیم. درواقع حقیقت زندگی، برخاسته از تفکر ما، باورهای ما و ارزشهایمان است.
رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگی
راز اول:
تمامی آنچه به منظور خوشحالی و خوشبختی واقعی بدان نیاز داریم، در درون ماست.
راز دوم:
تصویر ذهنی درست از خود، ما را به حقیقت زندگی هدایت میکند. هر انسانی، یک تصویر ذهنی از خود دارد که من کیستم و چه میتوانم انجام دهم. تصویر ذهنی هر انسانی، پایهی اصلی شخصیت و رفتارهای اوست. بهعبارت دیگر، تصویر ذهنی ما از خود، نشانهای از احساس فضیلت و بزرگی ماست و نشانمیدهد که چه کارهایی از ما ساخته است و چه کارهایی از ما ساخته نیست. انسانها حقیقت زندگی را با تصویرهای ذهنی خود میسازند. آری تصویر ذهنی زیبا از خود، موفقیتها را میسازد و موفقیتها، باعث بهتر شدن تصویر ذهنی انسان از خود میگردد. تصویر ذهنی ما از خودمان، نمادی از مجموعهی باورهای ما در فضای زندگی است.
راز سوم:
هدف زندگانی، آن است که تمام تواناییهای بالقوهی خود را بهعنوان یک انسان خودشکوفا بشناسیم و آنها را شکوفا کنیم و بهترین خویشتن خویش را از خود ظاهر کنیم و به بیشترین رشد و شکوفایی برسیم.
راز چهارم:
تغییر در وجود، نهتنها ممکن و میسر است بلکه اجتنابناپذیر است زیرا تا ما تغییر نکنیم، زندگیمان تغییر نمیکند. انسانهای سعادتمند، مرتباً میشوند و میروند زیرا تا نشوی، نمیشود و تا نروی، نمیرسی.
راز پنجم:
تمام مشکلات، موانع و مصائب زندگی، درواقع درسهایی هستند که به انسان میآموزند و انسان را میسازند. آنها فرصتهایی در لباس مبدلاند. حتی گاهی مشکلات، الطاف خفیهی خداوند هستند که باعث رشد و شکوفایی انسان میشوند. پس آنها را گرامی بداریم و از آنها بیاموزیم.
راز ششم:
تلقی ما از واقعیت، ساخته و پرداخته فکر و ذهن ماست. پس واقعیتهای زندگی ما میتوانند با اندیشههای ما تغییر کنند. بنابراین مراقب اندیشههای خود باشیم تا واقعیت زندگیمان را زیباتر کنیم.
راز هفتم:
ترس و تردید، سرزندگی و نشاط را از انسان میرباید. با باورهای عالی و توکل بر خداوند، هرگونه ترس و تردید را از فضای فکر خود دور کنیم و در وادی یقین و عشق، محکم و استوار به جلو برویم و زندگی پرحاصلی را در محضر خدا و کائنات خلق کنیم.
راز هشتم:
مادامی که خودمان را دوست نداشته باشیم و به خودمان عشق نورزیم، نمیتوانیم به کسی عشق بورزیم و از عشق دیگران نسبت به خود بهرهای ببریم. پس گوهر عشق را ابتدا به خود تقدیم کنیم تا بتوانیم مظهر عشقورزی برای دیگران باشیم.
راز نهم:
تمامی ارتباطات ما با کائنات و دیگران، آیینههایی هستند که خود ما را نشان میدهند و تمامی مردم، آموزگاران ما بهحساب میآیند. پس با خودباوری و اعتمادبهنفس، زیباترین رابطهها را برقرارکنیم و از کلید طلایی ارتباطات، برای باز کردن هر درِ بستهای در زندگی استفاده کنیم و موفق شویم.
راز دهم:
سعادت واقعی در زندگی، در نحوهی عکسالعمل ما در مقابل رخدادها و حوادث زندگی است نه در بخت و اقبال. بنابراین خود را مسؤول زندگی خود بدانیم و تقصیر را به عهدهی دیگران نیندازیم تا بتوانیم با عکسالعملهای مناسب، حقیقت زیبای زندگی را به واقعیت قابل قبول تبدیل کنیم و به خوشبختی و سعادت برسیم.
راز یازدهم:
حقیقت زندگی، بر مبنای عشق الهی استوار است. انسانهای موفق و کامیاب، وجود خود را با عشق الهی، جذاب و منور میکنند و با تقدیم عشق به انسانهای دیگر و به کل کائنات، به زندگی سعادتمندانهای میرسند.
راز دوازدهم:
از آنجایی که انسانها در مسیر زندگی گاهی از اجرای درست قانونمندیهای زندگی غافل میشوند و با اندیشههای غلط و القائات منفی دیگران، از مسیر درست زندگی به بیراهه میروند، بنابراین ارزیابی مستمر کیفیت زندگی و اصلاح لحظهبهلحظهی خود، میتواند انسان را در مسیر درست و رسیدن به حقیقت زندگی هدایت کند. زیباترین معیار ارزیابی کیفیت زندگی، این است که در پایان هر روز، از خود سؤال کنیم که آیا من روز پرحاصلی داشتم و از لحظههای زندگی خود لذت بردم؟
با اجرای درست رازهای حقیقت زندگی، به این نتیجه میرسیم که:
بنیانگذار تکنولوژی فکر در ایران
منبع: ماهنامه شادکامی و موفقیت
به این معنی است که هرگز برای راه تازه ای در زندگی سعی نکرده است.
انیشتین
If some one feels that they had neer made a mistake in their lifeThen it means they had never tried a new thing in their life.
EINSTEIN
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید،انجام دهیدو به تعویق نیاندازید.زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه شدن با سختی هایی که در حین تلاش برای انجام کار خیر دریافت کنید.
پارسائی شما می تواند خانواده وقومتان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید وپیروزی خدا را ببینید. ستایش مخصوص خدایی است که بلند مرتبه است.
آقای اوباما در این پیام گفت "من به خصوص مایلم مستقیما مردم و رهبران جمهوری اسلامی را مخاطب قرار دهم" و افزود که نوروز "صرفا یک بخش از فرهنگ بزرگ و نام آور شماست و در طول تاریخ، هنر، موسیقی، ادبیات و نوآوری های شما جهان را مکانی بهتر و زیباتر ساخته است."
رئیس جمهوری آمریکا گفت که حضور ایرانیان در آمریکا نیز باعث غنای بیشتر جامعه این کشور شده و افزود "ما می دانیم که شما دارای تمدنی بزرگ هستید و دستاوردهایتان احترام ایالات متحده و جهان را برانگیخته است."
باراک اوباما در اشاره به تیرگی روابط ایالات متحده و ایران از زمان برپایی جمهوری اسلامی گفت "برای بیش ازسه دهه، روابط بین ملت های ما دستخوش تنش بوده اما در این زمان، انسانیت مشترک خود را به یاد می آوریم که ما را بهم پیوند می دهد."
آقای اوباما در این پیام گفت که ایرانیان کمابیش به همان شیوه ای نوروز را برگزار می کنند که آمریکاییان اعیاد خود را جشن می گیرند، یعنی در کنار دوستان و اعضای خانواده و با مبادله هدیه و خاطره و نگریستن به آینده با احساس امیید نو، و افزود چنین مراسمی حاوی "نوید روزی نو، فرصت های بهتر برای فرزندانمان، امنیت برای خانواده هایمان، پیشرفت برای جامعه مان و صلح در میان ملت هاست و اینها آرمان هایی مشترک و رویاهایی مشترک است."
رئیس جمهوری آمریکا در ادامه پیام خود گفت که "به مناسبت فرارسیدن زمان آغاز های جدید" مایل است به صراحت با رهبران ایران سخن بگوید.
باراک اوباما خطاب به رهبران ایران گفت که در طول سالها، بین دو کشور اختلافات جدی بروز و رشد کرده و افزود "دولت من اینک به اقدامات دیپلماتیک برای رسیدگی به تمامی گسترده مسایل بین ما و پیگیری ارتباط های سازنده میان ایالات متحده، ایران و جامعه بین المللی متعهد است."
آقای اوباما گفت که توسل به تهدید باعث پیشبرد چنین روندی نمی شود و آمریکا در پی ارتباطی مبتنی بر صداقت و احترام متقابل است.

رئیس جمهوری آمریکا خطاب به رهبران ایران گفت که آنان گزینه هایی در برابر خود دارند و افزود "ایالات متحده مایل است جمهوری اسلامی ایران به جایگاه به حق خود در جامعه بین المللی دست یابد و این حق شماست، اما این حق با مسئولیت های واقعی همراه است و نمی توان از راه ترور یا اسلحه به چنین جایگاهی دست یافت بلکه راه رسیدن به آن، اقدامات صلح آمیزی است که عظمت واقعی ملت و تمدن ایران را به نمایش بگذارد."
باراک اوباما اظهار داشت که "معیار این عظمت، توانایی در نابود کردن نیست، بلکه توانایی شناخته شده شما در ساختن و آفریدن است."
رئیس جمهوری آمریکا در ادامه پیام خود گفت "بنابراین به مناسبت فرا رسیدن سال نو، من مایلم شما - مردم و رهبران ایران - از آینده ای که ما در پی آن هستیم آگاه شوید، آینده ای حاوی تجدید ارتباط بین مردمان ما، و فرصت های بزرگتر برای همکاری و تجارت، آینده ای که در آن، بر جدایی ها غلبه شده و شما و تمامی همسایگانتان و کلیه جهانیان در امنیت و صلح بیشتر زندگی خواهند کرد."
آقای اوباما در عین حال گفت "می دانم که تحقق چنین آینده ای آسان نیست و کسانی هستند که اصرار دارند که اختلافهایمان معرف ما باشد اما بگذارید کلام سعدی شاعر را که سالها پیش سروده به خاطر بیاوریم که: بنی آدم اعضای یک پیکرند/که در آفرینش ز یک گوهرند."
رئیس جمهوری آمریکا در ادامه پیام خود گفت "فرا رسیدن فصلی نو، یادآور انسانیت ارزشمند و مشترک ماست و ما نیز، در حالیکه در پی نوید آغازی نو هستیم، بار دیگر به این معنا متوسل می شویم."
باراک اوباما پیام خود را با این کلمات به زبان فارسی خاتمه داد: عید شما مبارک.
لحظه ها درتپش تاب وتب آمدنش آسمان چشم به راه قدمش هر روز است
ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج که نگاهم نگران منتظر آنروز است

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای ؛ لیكن
در آغاز طلوع روشن سالی ؛ كه می آید
كمك كن تا رها سازم ز خود
من كوله بار یك هزار و سیصد و افسوس
هزار و سیصد و اندوه
خدایا مهربانم كن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضایت را عطایم كن
بفهمان زندگی زیباست
خداوندا ؛ تو راه سبز ایمان را نشانم ده
تو نیكی پیشه ام فرما
كه راه حق صبورانه بپیمایم
و هرگز من نباشم از زیانكاران
رفیقا ؛ مهربانا ؛ عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت ؛ شست و شویم ده
تو پاكم كن ؛ قرارم ده
كریما ؛ دست های گرم و لبخندی عطایم كن
تو ای نزدیك تر از من به من
اینك مرا دریاب پناهم ده
عزیزا ؛ پاسدار حرم هر لحظه ام فرما
تو ذكرت را عطایم كن
كه با یادت دلم آرامش یابد
حبیبا قدردان خوبی ام فرما
تو گرداننده دل ها و چشمانم
تو ای تدبیر بر هر روز و هر شام
تو چرا خواننده احوال این دنیا
بگردان حال من را سوی آن حالی كه می دانی
تو آرامش عطایم كن
تو ای آموزگار پاك خوبی ها
تو راه مهرورزی را نشانم ده
بگیر این دست تنهای مرا در دست پر مهرت
طبیبا ؛ ای كه نامت مرهم دردم
شفایی مرحمت فرما
تو را می خوانمت اینك
اجابت كن مرا ای منتهای راه رهجویان
تو بر مینای این هستی
رضا بودن عطایم كن
كه من همراه هر سختی
بجویم گوهر پنهان و زیبای گشایش را
خدایا مزه پاك عطش را بر لبان تشنه ام بنشان
بنوشان جرعه ای از آن طهور ناب روحانی
مرا مست می جام حضورت كن
برای محو تاریكی بسوزان جهل من را
شعله ام گردان
مرا در این سینه سودا وین سرمای پر سوز و سكوت
سایه های سرد یاری كن
و با تدبیر پر مهرت
سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی
هدیه ام فرما
خداوندا
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما
برای مردمان خوب این وادی
عطا فرما
هزار امید
هزار و سیصد آگاهی
هزار و سیصد و هشتاد بهروزی
هزار و سیصد و هشتاد و هشت لبخند زیبا را




