يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقهها، جايزه بهترين غله
را به دست ميآورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و
همكارانش، علاقهمند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير
نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته
عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش
را به همسايگانش ميداد و آنان را از اين نظر تأمين ميكرد. بنابراين،
همسايگان او ميبايست برنده مسابقهها ميشدند نه خود او!
كنجكاويشان بیشتر شد و كوشش علاقهمندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز
آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او
بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.
كشاورز هوشيار و دانا، در
پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از
يك مزرعه به مزرعه ديگر ميبرد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان
ميدادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعههاي آنان به زمين من
نياورد و كيفيت محصولهاي مرا خراب نكند!»
همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقههاي بهترين غله را برايش به ارمغان ميآورد.
شرح حكايت:
گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم.
خـــــاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
آوخ، کــلاه نیست وطـــــن، تا که از سرم
برداشتند فــــکـــر کــــــلاهی دگــــــــر کــــــنم
مــــرد آن بود که این کلهش، برسر است و من
نـــــــــــامـــردم ار که بی کله، آنی به سر کنم
مــــن آن نیـــــــم کــــــــه یکسره تدبیر مملکت
تسلیــــــــم هـــــــرزه گـــــــــرد قضا و قدر کنــم
زیــــــــر و زبر اگــــــــر نکنـــــــی خــاک خصم را
ای چــــــــــرخ! زیــــــــــر و روی تو زیر و زبر کنم
جــــــــاییست آروزی مـــن، ار من به آن رسم
از روی نعـــــــــش لشکـــــــــر دشمـن گذر کنم
هــــــــــر آنچـــــه میکنی بکن ای دشمن قوی
مـــــــــن نیز اگــــــــر قــــوی شدم از تو بتر کنم
مـــــن آن نیـــــم بــــه مرگ طبیعی شوم هلاک
وین کـــــــاسه خون به بستر راحت هدر کنم
معشـــــوق عشقی ای وطن ای عشق پاک من
ای آن کـــــــه ذکـــر عشق تو شام و سحر کنم
عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود
مهـــــرت نـــــــه عارضیست که جای دگر کنم
«عشـــــق تــــــــو در وجــــــودم و مهر تو در دلم
بـــــــــا شیر انـــــــدرون شد و با جان به در کنم»
میرزاده عشقی

